رفت و تنــــــهام گذاشـــت
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است وقتی خواستم گریه کنم، گفتند مجنون است وقتی خواستم خنده کنم، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم... روزی که خواند نشنیدم... روزی دیدم که نبود…. روزی شنیدم که نخواند... وقتی که دیگر نبود وقتی که دیگر رفت وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد وقتی که او تمام کرد من آغاز کردم... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است … نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست ، زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکهایم به من نیاموختند که چگونه زندگی کنم... علف هرز در آن کاشته اند..... نمی دهد دگرم جز تو کس مرا تسکین پس از تو حسرت پرواز ماند و اندوه دو بال خسته وخونین رها به روی زمین بگو نرفته ای و خواب بود این همه آه دوباره شاد وغزلخوان کنار من بنشین... گاهی زندگی عجیب بوی نا امیدی میدهد, بوی نفرت, انزجار, درد, تنهایی, الان از همون گاهی هاست, دلم برای کسی تنگ شده, کسی که اندوهم را بخواند و وسعت تنهاییم را درک کند, لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست تا بدانی نبودنت آزارم میدهد, لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد, لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار,لمس کن لحظه هایم را... تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم و لمس کن این باتو نبودن ها را لمس کن ... دوستت دارم ای بهترین بهانه... قول دادم به غزلهای خودم زل به چشمان تو دیگر نزنم این چه رسمیست که بایدیک عمر حرف خود را به تو آخر نزنم! برو ای عشق برو تا که دگر روی دستان تو پرپر نزنم ... شب را دوست دارم به خاطر تاریکی تاریکی را دوست دارم به خاطر تنهایی فکرکردن را دوست دارم به خاطر تو بر سر مزارم خواهی ریخت... عکس رخساره ی ماهش را داد گفتمش همدم شبهایم کو تاری از زلف سیاهش را داد وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد باغ امسال چه احساس عجیبی دارد... غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر... با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد... خاک کم آب شده مثل کویری تشنه ... شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد... سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد... باغبان کرده فراموش که سیبی دارد... آنکه ویرانه شد از یار مرا می فهمد آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد چه بگویم که چنان از تو فروریخته ام که فقط ریزش آوار مرا میفهمد .... گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست رد پای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه ی عاشق کجاست ... ولی افسوس...!!! افسوس که تو به فرداها سفر کرده ای..... نمی دهد دگرم جز تو کس مرا تسکین پس از تو حسرت پرواز ماند و اندوه دو بال خسته وخونین رها به روی زمین بگو نرفته ای و خواب بود این همه آه دوباره شاد وغزلخوان کنار من بنشین... سکوت تنها یادگار لحظه های باتو بودن است وقتی ثانیه ها رفتنت را تلنگر میزنند بودنت به کوچه فراموشی کوچ میکند... کلاس ادبيات استاد گفت: ... فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتي. رفت.. ساکت ميشوم ميخندم !... ولي خنده ام تلخ ميشود،... استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شاديم بمرد، شور از دلم ببرد ،... رفت ..رفت ..رفت... و من ميخندم و ميگويم... - خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است ... کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم... انتظار را ندانست، چه روزها و شب هایی که با یادش سپری کردم.... برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود، مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست... نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم، مینویسم تا شاید نامهربانیهایش را باور کند... (از زبان دوست دلشکسته ام : شهلا)
از بچگی به من آموختند همه را دوست بدار...
بعد که بزرگ شدم و
کسی را دوست داشتم
همه گفتند:
فراموشش کن
من به بودنش نیازمند شدم...
من به انتظار آمدنش نشستم...
من او را دوست داشتم...
من شروع کردم...
وقتی که او تمام شد
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن...
دنیا را بد ساخته اند …
تنهایی را دوست دارم به خاطر فکر کردن
تو را دوست دارم به خاطر چشمانت
چشمانت را دوست دارم به خاطر قطرات اشکی که می دانم
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد
به غیر از من کسی را دوست داری
از خجالت دو چشمش بر هم افتاد
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |




