تبليغاتX
رفت و تنــــــهام گذاشـــت


رفت و تنــــــهام گذاشـــت

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

وقتی خواستم گریه کنم، گفتند مجنون است

وقتی خواستم خنده کنم، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:10 توسط لیــــــلا| |

روزی که بود ندیدم….

روزی که خواند نشنیدم...

روزی دیدم که نبود….

روزی شنیدم که نخواند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:7 توسط لیــــــلا| |

خداوندا...


از بچگی به من آموختند همه را دوست بدار...


بعد که بزرگ شدم و


کسی را دوست داشتم


همه گفتند:


فراموشش کن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:57 توسط لیــــــلا| |

 

وقتی که دیگر نبود


من به بودنش نیازمند شدم...

وقتی که دیگر رفت


من به انتظار آمدنش نشستم...

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد


من او را دوست داشتم...

وقتی که او تمام کرد


من شروع کردم...


وقتی که او تمام شد

من آغاز کردم...


چه سخت است تنها متولد شدن


مثل تنها زندگی کردن است...


مثل تنها مردن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:53 توسط لیــــــلا| |


دنیا را بد ساخته اند …

کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد …

کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری …

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد …

به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند …

و این رنج است …

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:50 توسط لیــــــلا| |

نمیدانم زندگی چیست؟؟

 اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست

که من سکوت را شکسته ام

 اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست

که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام

 اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست ،

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم

 اما اشکهایم به من نیاموختند که چگونه زندگی کنم...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16:13 توسط لیــــــلا| |

روزگاریست گل سرخ صمیمیت را از دل باغچه برداشته اند،

 

علف هرز در آن کاشته اند.....

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 14:6 توسط لیــــــلا| |

میان این همه غم خسته از زمان و زمین

 

نمی دهد دگرم جز تو کس مرا تسکین

 

پس از تو حسرت پرواز ماند و اندوه

 

دو بال خسته وخونین رها به روی زمین

 

بگو نرفته ای و خواب بود این همه آه

 

دوباره شاد وغزلخوان کنار من بنشین...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 11:42 توسط لیــــــلا| |

گاهی زندگی عجیب بوی نا امیدی میدهد,

بوی نفرت, انزجار, درد, تنهایی,

 الان از همون گاهی هاست,

دلم برای کسی تنگ شده,

کسی که اندوهم را بخواند و وسعت تنهاییم را درک کند,

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا

بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست

تا بدانی نبودنت آزارم میدهد,

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست

و عریان که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد,

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است

و پر شیار,لمس کن لحظه هایم را...

تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم

و لمس کن این باتو نبودن ها را لمس کن ...

دوستت دارم ای بهترین بهانه...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 19:45 توسط لیــــــلا| |

قول دادم به تو که سر نزنم        برسم تا دم در ، در نزنم

 

قول دادم به غزلهای خودم          زل به چشمان تو دیگر نزنم

 

این چه رسمیست که بایدیک عمر حرف خود را به تو آخر نزنم!

 

برو ای عشق برو تا که دگر         روی دستان تو پرپر نزنم ...

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 11:30 توسط لیــــــلا| |

 

شب را دوست دارم به خاطر تاریکی

تاریکی را دوست دارم به خاطر تنهایی


تنهایی را دوست دارم به خاطر فکر کردن

فکرکردن را دوست دارم به خاطر تو


تو را دوست دارم به خاطر چشمانت


چشمانت را دوست دارم به خاطر قطرات اشکی که می دانم

 بر سر مزارم خواهی ریخت...

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:52 توسط لیــــــلا| |

گفتمش بی تو چه می باید کرد

عکس رخساره ی ماهش را داد

گفتمش همدم شبهایم کو

تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید

به من از دور نگاهش را داد


یادگاری به همه داد و به من


انتظار سر راهش را داد
...

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:50 توسط لیــــــلا| |

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد...

 

باغ امسال چه احساس عجیبی دارد...

 

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر...

 

با خبر گشته که دنیا چه فریبی  دارد...

 

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه ...

 

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد...

 

سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد... 

 

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد...

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 17:33 توسط لیــــــلا| |

آنکه ویرانه شد از یار مرا می فهمد

 

 آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد

 

چه بگویم که چنان از تو فروریخته ام

 

که فقط ریزش آوار مرا میفهمد ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 13:5 توسط لیــــــلا| |

گریه هایم بی صداست

عشق من بی انتهاست

رد پای اشکهایم را بگیر

تا بدانی خانه ی عاشق کجاست ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 13:0 توسط لیــــــلا| |

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 12:54 توسط لیــــــلا| |

از دیروز به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم  

ولی افسوس...!!!

 

افسوس که تو به فرداها سفر کرده ای.....

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 17:21 توسط لیــــــلا| |

میان این همه غم خسته از زمان و زمین

 

نمی دهد دگرم جز تو کس مرا تسکین

 

پس از تو حسرت پرواز ماند و اندوه

 

دو بال خسته وخونین رها به روی زمین

 

بگو نرفته ای و خواب بود این همه آه

 

دوباره شاد وغزلخوان کنار من بنشین...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 14:0 توسط لیــــــلا| |

انتظار  یه واژه ست

                  واژه ای مثل من

 که منتظرته......  

                           تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 14:23 توسط لیــــــلا| |

روزی پرسیدمش با بیقراری


به غیر از من کسی را دوست داری


از خجالت دو چشمش بر هم افتاد

میان گریه هایش گفت آری...

  

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com




نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 19:55 توسط لیــــــلا| |

در هجوم لحظه های پوچ جدایی

سکوت تنها یادگار لحظه های باتو بودن است

وقتی ثانیه ها رفتنت را

تلنگر میزنند بودنت به کوچه فراموشی کوچ میکند...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 18:32 توسط لیــــــلا| |

کلاس ادبيات استاد گفت: ... فعل رفت را صرف کن!...

 رفتم ..رفتي. رفت.. ساکت ميشوم ميخندم !...

ولي خنده ام تلخ ميشود،...

 استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم:

 رفت... رفت... رفت رفت... و دلم شکست،

 غم رو دلم نشست، رفت شاديم بمرد، شور از دلم ببرد ،...

رفت ..رفت ..رفت... و من ميخندم و ميگويم... -

 خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است ...

کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 19:36 توسط لیــــــلا| |

برای آن عاشق بی دلی مینویسم که حرمت اشکهایم را ندانست، برای آن مینویسم که معنی

انتظار را ندانست، چه روزها و شب هایی که با یادش سپری کردم....

برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود، مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست...

نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم و نه با شعرهایم دلتنگی را

فریاد میزنم، مینویسم تا شاید نامهربانیهایش را باور کند...

(از زبان دوست دلشکسته ام : شهلا)

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 11:26 توسط لیــــــلا| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت